۴ بهمن ۱۴۰۴، ۱۱:۰۰

خرده‌روایت‌های مهر از دی‌ماه زخمی/۲۱

روایتی از پسرانی که قربانی تروریسم شدند؛ داغی که برای همیشه بر دل ماند

روایتی از پسرانی که قربانی تروریسم شدند؛ داغی که برای همیشه بر دل ماند

بهارستان- شهیدان آرش آقاعلی، جواد کاظمی و امیر فرح پور، قربانی آتش اغتشاشات و گلوله های تروریست های مسلح شدند و داغشان برای همیشه بر دل ها ماند.

خبرگزاری مهر، گروه استان‌ها: بهارستان یکی از شلوغ‌ترین شهرستان های استان تهران است؛ در این شهر معابری است، که مردم هر روز از کنارش عبور می‌کنند، بی‌آن‌که بدانند چه داغ‌هایی در حافظه‌اش جا مانده است. داغ‌هایی که هنوز تازه‌اند، هنوز نفس می‌کشند و هنوز خواب را از چشم پدران و مادران گرفته‌اند.

فرهاد آقاعلی، پدر شهید آرش آقاعلی، یکی از این افرادی است، که داغ دیده، او آرام حرف می‌زند؛ آن‌قدر آرام که انگار هر کلمه را با احتیاط از میان بغض عبور می‌دهد و می گوید: آرش فقط ۱۳ سال داشت. جمعه، نوزدهم دی‌ماه، از خانه بیرون رفت تا ببیند باشگاه باز است یا نه. هنوز به مقصد نرسیده بود که مقابل پاساژی، گلوله‌ای به سمتش شلیک شد.

پدر می‌گوید: زدندش… بعد جسدش را کشیدند.

صدایش می‌شکند و می افزاید: مردم بودند که کمک کردند و پیکرش را برداشتند.

سه روز تمام، پدری در شهر دنبال نشانی از فرزندش گشت، بیمارستان به بیمارستان، نام به نام، امید به امید. تا اینکه بالاخره، در بهشت زهرا، پسرش را پیدا کرد.

گلوله از فاصله نزدیک شلیک شده بود؛ از کتف گذشته، قلب کوچک آرش را شکافته و از آن سوی بدنش بیرون آمده بود، گلوله عبور کرده بود و زندگی را با خود برده بود. قصه فقط قصه آرش نبود، جواد کاظمی هم ۱۳ساله بود. هم‌سن او. اما شانه‌هایش زودتر از سنش زیر بار زندگی خم شده بود.

عیسی کاظمی، پدر شهید جواد کاظمی، مردی معلول و پدر خانواده‌ای هفت‌نفره، می‌گوید: جواد از ۱۰ سالگی درس را رها کرد. کمک‌خرج خانه بود. قسط‌ها سنگین بود؛ ماهی هفت تا ده میلیون قسط دارم و جواد در پرداخت کمکم می‌کرد.

روز حادثه، پدر خسته از کار به خانه آمده و خوابیده بود که تلفن زنگ خورد، صدایی گفت: پسرت را زده‌اند.

جواد، همان پسری که نان‌آور خانه بود، حوالی ساعت هشت‌ونیم یا نه شب، در خیابانی خلوت و در مسیر بازگشت از کار، هدف گلوله تروریست‌های مسلح قرار گرفت و بعد، شهید امیر فرح‌پور. جوانی که از خانه بیرون رفت تا به مسجد برود.

قاسم فرح‌پور، برادرش که پرستار است، روایت می‌کند: ۲۰ دقیقه هم نگذشته بود که امیر را مجروح آوردند. از پشت، به قفسه سینه‌اش شلیک کرده بودند. هوشیار بود. به من رسید و گفت مرا به بیمارستان ببرید…

اما هنوز به بیمارستان نرسیده، علائم مرگ روی صورتش نشست.

مادر امیر هنوز صدای پسرش را می‌شنود؛ صدایی که می‌گفت: مادر، دارم می‌سوزم، کمکم کنید.

پنج یا شش نفر او را تا نزدیکی خانه رساندند.

مادری که امروز فقط یک خواسته دارد: نگذارند خون فرزندش، و خون همه آن‌ها، در هیاهوی زمان گم شود.

این‌جا، شهر هنوز شلوغ است؛ اما بعضی زخم‌ها، حتی در ازدحام هم فراموش نمی‌شوند.

کد خبر 6729467

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
  • captcha